محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2917

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : حسين ، مسلم بن عقيل بن ابى طالب ، پسر عموى خويش را پيش خواند و گفت : « به كوفه برو و در مورد آنچه به من نوشته‌اند بنگر تا اگر درست بود سوى آنها رويم . » گويد : مسلم روان شد تا به مدينه رسيد و از آنجا دو بلد گرفت كه او را از راه بيابان ببردند و دچار تشنگى شدند و يكى از دو بلد جان داد . مسلم به حسين نوشت كه او را از اين كار معاف دارد ، اما حسين به دو نوشت : « به طرف كوفه حركت كن » و او برفت تا به كوفه رسيد و پيش يكى از مردم آنجا منزل گرفت كه ابن عوسجه نام داشت . گويد : وقتى مردم كوفه از آمدن مسلم سخن كردند ، پيش وى رفتند و بيعت كردند و دوازده هزار كس از آنها با مسلم بيعت كردند . گويد : يكى از آنها كه دل با يزيد بن معاويه داشت پيش نعمان بن بشير رفت و گفت : « تو ضعيفى يا ضعيف نما كه ولايت را به تباهى داده اى » نعمان گفت : « اين كه ضعيف باشم اما مطيع خدا بهتر از آن است كه در كار معصيت خدا نيرومند باشم ، من كسى نيستم كه پرده اى را كه خدا پوشانيده بدرم . » گويد : آن كس گفتهء نعمان را براى يزيد نوشت و او غلام خويش را كه سرجون نام داشت و با او مشورت مىكرد پيش خواند و خبر را با وى بگفت . سرجون گفت : « اگر معاويه زنده بود از او مىپذيرفتى ؟ » گفت : « آرى » گفت : « پس از من بپذير كه كس جز عبيد الله بن زياد در خور كوفه نيست ، او را ولايتدار كوفه كن » گويد : يزيد نسبت به عبيد الله خشم آورده بود و مىخواسته بود او را از بصره بردارد ، پس به دو نوشت كه از او راضى شده و كوفه را نيز با بصره به او داده و نوشت كه مسلم بن عقيل را بجويد و اگر به دست آورد خونش بريزد .